کل بازديدها:----1173---
بازديد امروز: ----2-----
بازديد ديروز: ----2-----
سنبله

 

نويسنده: دختر آسمان
يکشنبه 22/7/1386 ساعت 6:0 صبح

زني ازخانه بيرون آمد وسه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد .به آن ها گفت : «من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد ، بفرماييد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم .»


آن ها پرسيدند :« آيا شوهرتان خانه است ؟»زن گفت :«نه ، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته .»


 عصر وقتي شوهر به خانه بر گشت ،زن ماجرا را براي او تعريف کرد . شوهرش به او گفت :«برو به آن ها بگو شوهرم آمده ،بفرمايد داخل .»  زن بيرون رفت و آ ها را به خانه دعوت کرد . آن ها گفتند : « ما با هم داخل خانه نمي شويم .»


زن با تعجب پرسيد : « چرا!؟»يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت :«نام او ثروت است .» وبه پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت :«نام او موفقيت است . و نام من عشق است ،حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه ي شما شويم .»


زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد . شوهر گفت :«چه خوب ، ثروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود!»ولي همسرش مخالفت کردوگفت :« چرا موفقيت را دعوت نکنيم ؟»


عروس خانه که سخنان آن ها را مي شنيد ،پيشنهاد کرد :«بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود .»


مرد و زن هر دو موافقت کردند .زن بيرون رفت و گفت :«کدام يک از شما عشق است ؟او مهمان ماست . »


عشق بلند شدوثروت وموفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند . زن با تعجب پرسيد :« شما ديگر چرا مي آييد ؟»


پيرمردها با هم گفتند :


«اگرشما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد ، بقيه نمي آمدند


ولي هر جا که عشق هست ثروت و موفقيت هم هست


    نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [27/11/1386- 7:58 ع] آن همه سادگي...!
    [23/9/1386- 4:49 ع] حسرت هميشگي
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  •